حسینحسین، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

فرشته کوچولو

نگرانت بودیم کوچولوی من

1391/5/8 16:01
نویسنده : راحله
264 بازدید
اشتراک گذاری

امروز میخوام با فاطمه دوستم برم خرید. پسر کوچولوی من بزرگ شده و دیگه شلوارام- حتی شلوار حاملگیم- یه کم اذیت میکنه و پاهام زخم میشه. میخوام برم لباس بخرم برای خودم و شاید اولین لباس رو برای فرشته کوچولوی خودم هم خریدم.

امروز یه کم نگران شده بودم. برعکس هر روز سحر که تو هم همراه من بیدار میشی تا برای بابایی سحری آماده کنیم امروز خواب عمیقی بودی و اصلا تکون نخوردی. صبح هم تکون نداشتی. خیلی نگرانت شدم. به بابایی گفتم که چرا گل پسری تکون نمیخوره و اون هم برات دعا خوند. برات آیه الکرسی میخونه تا خدا ازت حفاظت کنه و چند دقیقه بعد سرش رو گذاشت رو شکم من تا ببینه چیزی میشنوه یا نه. در همین موقع بود که شما زحمت کشیدی و یه لگد گنده زدی تو کله بابایی! خندیدیم و خدا رو شکر کردیم که گل پسرمون سالمه. بعد هم با کلی تاخیر بابایی من رو رسوند سرکار. امروز یه کم بی حوصله ای پسرکم. خسته شدی لابد انقدر که مامان کار میکنه و ولچرخی میکنه برا خودش و تو هم مجبوری همه جا باهاش بیای. دوست دارم عزیزم. شاد باش. ببخش اگه اذیتت میکنم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)