روزهای انتظار
سلام پسر گلم.
امروز بعد مدتها میخوام برات بنویسم. این کم کاری تو نوشتنم رو به حساب سر شلوغم بذار و اخلاقم که یه کم تودارم!
راستش قصد داشتم تا آخر شهریور برم سرکار و بعد بمونم خونه و درس بخونم و این داستانا که قبلا هم برات گفته بودم. اما خوب مامان جون، این روزا شرایط اقتصادی مملکت خیلی مناسب نیست و از طرفی هم من آدم خونه موندن نبودم. تازه بنده خیلی هم خوش خوراک شدم و انقدر غذا میخورم که هر هفته حداقل یک کیلو جاق میشم! و خانم دکتر گفته که این اضافه وزن برا من و شما خطرناکه. برای همینم تصمیم گرفتم که کار رو ول نکنم تا تحرکم بیشتر باشه و بلکه یه کم کالری بسوزونم!!!
خلاصه، جونم برات بگه که مامانی تا ٣ آبان ماه سرکار رفت و از اون به بعد قرار شد تا ١٥ آذر ماه از خونه دور کاری کنه! البته اگه شازده پسر تصمیم نگیره زودتر تشریف بیاره! الان که دارم برات مینویسم نزدیک به دو هفته است که از خونه کار میکنم. از ٨ صبح تا ٢ عصر. البته معمولا خورده فرمایشای شرکت تا ٣ و٤ عصر ادامه داره. در کنار کار هم چون تو خونه هستم یه دستی به خونه میکشم و کارای دیگه انجام میدم. گفتم که ماشالله مامان خانم حسابی شکمو شده! پریروز کیک پختم. دیروز برا شام فلافل و یتیمچه و شله زرد!!! درست کردم و حسابی ریخت و پاش کردم!
شما هم الان دو روزه که وارد هفته ٣٦ شدی و اگه ان شالله به سلامتی تا آخر این هفته تو دل مامانی بمونی از خطر گذشتی. چون میگن بچه ها تا قبل هفته ٣٧ نارس محسوب میشن. پس گل پسرم خواهش میکنم تو دلم بمون و خوب رشد کن تا وقتی به دنیا اومدی یه پسر سالم و شاد و تپل مپل باشی. الانم که دارم برات مینویسم داری تو دلم یه ورجه وورجه هایی میکنی که نگو! شکمم دو سانت از این ور میاد بالا دو سانت از اون ور... قربون پسرم برم... راستش مامانی از همون دو روز پیش هم یه دردهای عجیبی سراغم اومده که فکر کنم نشون دهنده نزدیک شدن ورود شماست. دلم یه دفعه شدیدا درد میگیره و ول میکنه. زمانش کوتاهه و فقط یکی دوبار در روز اتفاق میافته برا همین خیلی نگران نیستم.
تنها موضوع دیگه ای که میخوام بگم راجع به باباست. بابای گلت از اول بارداری خیلی به من کمک کرده. خیلی نگران حال من و شما بوده و تازگی ها کشف کردیم که شما هم این محبت رو خیلی خوب درک میکنی. چون هروقت شبانه روز و هرجای دلم که بابایی دستش رو میذاره، شما سریع به اون قسمت ضربه میزنی! ما فکر میکنیم شما محبت و انرژی مثبت و گرمای دست بابا رو خوب حس میکنی. هروقت زیادی میخوابی و تکونات کم میشه و من نگران میشم فقط کافیه که بابایی دو دقه دستش رو روی شکمم بذاره و شما عکس العمل نشون بدی و خنده به لبای ما بشونی. ما خیلی دوست داریم پسرم و هر روز روزها رو میشماریم و مسائل روز ورود شما رو با هم مرور میکنم که یه ورود خوب و لذت بخش برات فراهم کنیم. بابایی هم سخت مشغول فراهم کردن پول برای راحتی من و شماست. اول قراره پول بیمارستان رو فراهم کنیم و بعد هم به امید خدا دوست دارم اتاق گل پسرم رو کاغذ دیواری کنم و یه موکت و قالیچه کوچولو هم براش بخرم. تخت و کمدت هم که حاضره و تو خونه است. مامان من هم مشغول دوختن تشک و بافتن بافتنی و این چیزاست. بنده هم البته از امروز مشغول بافتن یه کلاه کوچولو بامزه برا شاهزاده خواهم شد!
میمونه اسم گل پسرم که بعد مذاکرات و بعضاً مشاجرات مامان و بابا به این نتیجه رسیدیم که شما رو "حسین" نامگذاری کنیم. چون بابایی عاشق این اسمه. چون شما تو محرم به دنیا میای و چون ما دلمون میخواد شما مثل حسین نامدار و شجاع و غیرتمند و بزرگمرد باشی. خیلی اسمهای دیگه رو مامانی برات لیست کرده بود مثل: رادین- دانیال- ماهان- علی- امید- سپهر و خیلی اسم های دیگه. اما بابایی از این بین فقط امید رو پسند کرد و قرار شد بین حسین و امید یکی رو انتخاب کنیم. گرچه تا قبل تولد اسمت همون حسینه! اما بعد از یه مدت من دیدم بابایی خیلی دلش با اسم حسینه و اینکه ما بعد تولد اسمت رو از حسین به امید تغییر بدیم کار خوبی نیست. راستش رو بخوای هنوز موافقت نهاییم رو به بابایی اعلام نکردم اما تو دلم راضی ام که اسم تنها پسرم رو حسین بذارم و کلی هم خوشحالم چون که میدونم صاحب این اسم از اهالی بهشته و با انتخاب این نام برای خونه و خانواده ما کلی رحمت و برکت به ارمغان میاد. از صاحب این اسم خواستم که همیشه محافظ و نگهدار تو باشه و میخوام که کمکم کنه که تو رو در مسیری رشد بدیم که خدا و اولیا خدا راضی باشن و از نیکان روزگار بشی. حسینم، دوست دارم اول برای خودت و بعد برای خانواده و مردم کشورت و همه مردم دنیا آدم مفید و بزرگی باشی. به قول بابایی مهم نیست تو چه رشته ای فعالیت کنی. من و بابا آرزومون اینه که مشغول به هرکاری که میشی بهترین باشی و باعث سرافرازی ما و مردم ایران باشی. پسرم با تمام وجودم دوستت دارم و تا ٣٣ روز دیگه بی صبرانه منتظر در آغوش کشیدنت هستم.
مادرت
راحله


روزهای انتظار
